بهترین روز هفته یا سال،

بدترین ساعت روز یا ماه،

یک فرصت دیگر یا آخرین فرصت...

هیچ کدامشان را در تقویمی که اول سال باز می کنی نمی نویسند.

غرهایمان را به جان تقویم بزنیم یا تقدیر ،

امروزمان عوض نمی شود!

همین ساعت که من و تو در کنار فنجان چای خستگی های روزمان را در می کنیم

کسی آنطرف تر نقشه ی فتح جهان را می کشد.

و برای سربازی که نمی شناسد پیراهن جنگ می دوزد.

سرباز پیراهنش را اتو می کند تا بله قربان به جان مافوقش بنشیند.

اسلحه اش را برمیدارد تا به میدانی رود که سوت پایان بازی را نه داور،

نه سرباز،

نه،

ژنرال هایش می زنند.

یک نفر در خانه اش در انباری رو به باغ روشنایی را کشف می کند.

و روزنامه ها می نویسند آقای ادیسون موفق شد.

یک نفر هم پایش رو روی مین میگذارد و روزنامه ها چیزی از اسمش نمی نویسند.

همه ی ما سربازهای تقویمیم .

یک نفر هر روز صبح درنای کاغذی اش را از فراز شهر پرواز میدهد .

یک نفر روی خمپاره ای می نویسد تقدیم به کودکان شهر سوخته.

برای یکبار هم که شده حرکت تقویم را در ذهنت متوقف کن

شاید این گیسوان کودکی که امروز در باد می دود فردا باشد و تو نباشی!




تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 10:13 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید